ما همه سرباز توایم...
آقاهه تو بلندگو فریاد می زد: مرگ بر آمریکا، منم جواب می دادم مرگ بر آمریکا...
آقاهه فریاد می زد: نه، این صدای جمعیت نیست. فریاد بزن صدات برسه به آمریکا. منم گوش می کردم، فریاد میزدم مرگ بر آمریکا...
دست مامانو می گرفتم لابلای جمعیت گم می شدم. سرمو بالا میاوردم که بتونم نفس بکشم. اون روزا تو ماه بــهمن بـرف هم می بارید، هوا هم حسابی سرد بود. راه پیمایی که تموم می شد می نشستیم روی همون زمینای سرد و برفی نماز جماعت هم می خوندیم...
دلمون خوش بود به جمعیتی که کنارمون بودن. با هم زود صمیمی می شدیم، گرم می گرفتیم، خوراکیامونو با هم میخوردیم. دلمون خوش بود به هم، هنوز هم هست... سی و چهار ساله که دلمون به هم خوشه. دلمون خوشه که چشمای همه توش برق امیده. دلمون خوشه که دلمون آرومه...آرامش...
اینم فاطمه خانوم ماست. امسال دومین باریه که میاد راه پیمایی. هم نام فاطمه زهرا است و قراره سرباز آقاش بشه.

فاطمه جانم، به چشمای پر از امیدت که نگاه می کنم، دلم آروم می گیره، قرص و محکم میشه. مثل حضرت امام که دلش گرم بود به سربازانش، حتی اگر تو گهواره بودن...